بین نویس

هر چه را می بینی بنویس...

بین نویس

هر چه را می بینی بنویس...

بین نویس

برای یادآوری صحنه هایی در ذهن، که قبلن دیده ایم.

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

  به نام خدا

فیلم با نمایی از چهره ی خونسرد «آل پاچینو» (مایک) آغاز می شود در حالی که شخصی در حال بوسیدن دست وی می باشد.

[اطلاعاتی که خود فیلم به صورت نوشته می دهد:]

«پدر خوانده که ویتو آندولینی نام داشت در شهر کرلئون سیسیل به دنیا آمد. در سال 1901 به خاطر اهانت به یکی از روسای محلی مافیا به قتل رسید. برادر بزرگترش پاولو که قسم خورده بود انتقامِ خون پدر را بگیرد در کوهستان ها نا پدید گردید و ویتو تنها بازمانده ی مذکر خانواده را به همراه مادرش در تشییع جنازه ی پدرش تنها گذاشت. در آن زمان او 9 سال بیش نداشت.»



o       «دن چیچیو»، «پائولو» را در کوهستان ها از ترس انتقام خون پدر به قتل می رساند (درست در روز خاکسپاری پدر پائولو) که خبرش به مادرش نیز می رسد و مادرش جسد پائولو را می بیند. مادر از ترس اینکه همین بلا بر سر «ویتو»  بیاورند به سراغ دن چیچیو می رود و به او التماس می کند که با ویتو کاری نداشته باشد. می گوید «او ضعیف است، کر و لال است و نمی تواند انتقام پدرش را بگیرد». چیچیو نمی پذیرد، در نهایت مادر چاقویی در می آورد و به چیچو حمله کرده و وی را گروگان می گیرد و ویتو را فراری می دهد. مادر را همان جا جلوی چشم ویتو می کشند و ویتو فرار می کند. افراد چیچیو به دنبال ویتو می گردند. ظاهرا ویتو توسط یک کشتی به آمریکا می گریزد.



o       فیلم به زمان نوه ی ویتو (زمان حال فیلم) می آید و مراسمی را به تصویر می کشد که «مایک»، پدرِ «آنتونی»، کمک قابل توجهی به سناتورِ «نِوادا» برای امور دانشگاه کرده است. سناتور در جمع، از خانواده ی مایک تقدیر می کند. در سکانس بعدی مذاکره ی نفس گیر مایک و سناتور پیرامون مجوز هتل را می بینیم. سناتور درخواست 250000 دلار بابت گرفتن مجوزی که ارزش آن زیر20000 دلار است را دارد. سناتور می خواهد مایک و خانواده اش را له کند و انواع توهین ها را به مایک و خانواده اش می کند. لحظه ای که توهین ها به خانواده ی مایک  می رسد مایک جواب می دهد: دقیقه ی 00:18:51 :" سناتور! ما هر دو مون آدم های ریاکاری هستیم، هر کدوم به شکلی،  ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که این موضوع به خانواده ام ارتباطی داشته باشه". در پایان این مذاکره مایک جواب سناتور را می دهد؛ اگرچه سناتور تا فردا ظهر به او فرصت می دهد که جوابش را همراه با پول برای او بفرستد. جواب مایک اینست: Nothing ! و سناتور با لبخندی آن جا را ترک می کند.



o       «کانی» می خواهد دوباره با شخصی به نام «مرل» ازدواج کند که ظاهرا از لحاظ اخلاقی مثل همان «کارلو» است و مایک با این ازدواج مخالف است و اجازه ی این ازدواج را نمی دهد. کانی ناراحت می شود.

o       پس از گذشت هفت سال هنوز خانواده ی «کرلئونه» قانونی  نشده (در حالی که وعده ی مایک به همسرش پنج سال بود).

o       مایک با «فرانک پنتانجلی» مباحثه ای دارد مبنی بر اینکه چرا سه منطقه ای که «کلمنزو» قبل از مرگش به برادران «رزاتو» وعده داده را غصب کرده ای، آن ها احساس می کنند که سرشان کلاه رفته است. فرانک می گوید پشت برادران رزاتو به «هایمن راث» میامی جهود گرم است. مایک می گوید آن ها را تحریک نکن و با آنها کنار بیا. فرانک پاسخ می دهد چطور می توانم با آن حیوان ها که انواع فسادها را مرتکب می شوند کنار بیایم. پدرت برای راث احترام زیادی قائل بود اما هیچ وقت به او اعتماد نداشت. همین طور به جانی اولا.

o       یک شب مایک هنگامی که می خواهد به بستر برود، همسرش را به همراه نقاشی کودکانه ای روی تختش می بیند که در آن نقاشی از او پرسیده شده آن را دوست دارد یا نه؟ (این نقاشی را پسرش برایش کشیده بود) مایک کنار میز مقابل پنجره می رود که جواب آن نقاشی را بدهد که همسرش به او می گوید که چرا پرده ها کنار زده شده اند؟ به محض این که مایک به پنجره نگاه می کند به سرعت سرش را می دزدد. اتاق خواب مایک به رگبار بسته می شود اما کسی آسیب نمی بیند.



o       بعد از این جریان مایک به «تام» (وکیل خانواده) می گوید که "من  به تو اعتماد کامل دارم و می خواهم تمام اختیارات خانواده را به تو محول کنم و می خواهم که جایگزین من شوی. می خواهم از همسرم محافظت کنی." مایک در این گفتگو می گوید که "به احتمال زیاد افرادی که قصد کشتن مرا داشتند تا حالا باید توسط نزدیکان ما کشته شده باشند". تام می گوید "منظور تو از نزدیکان «روکو» و «نری» که نیست؟!" مایک پاسخ می دهد: دقیقه ی (00:40:16) ": ببین ... همه افراد دور و بر ما کاسبند!  وفاداری اونا بستگی به میزان کاسبی اونا داره!  پدر یه چیزی یادم داد؛  می گفت سعی کن که مثل اطرافیانت فکر کنی و بر این اساس هر چیزی امکان داره!"

o        اجساد دو نفر از تروریست ها را پیدا می کنند. مایک می گوید جسد ها را از آب بیرون بیاورید. بعد از این که مایک می رود تام به روکو می گوید جسد ها را سر به نیست کنید. (که با این کار کمی به تام بد گمان می شویم).

o       فیلم پس از گفتگوی کوتاه مایک با پسرش آنتونی (که به او به او می گوید فردا قرار است به سفر برود) فلش بک می خورد به دوران جوانی (حدود 25 سالگی) ویتو در سال 1917 در نیویورک (با بازی «رابرت دنیرو» که صداسازی بسیار زیبایی انجام داده) که در حال بازی با فرزند چند ماهه اش است.  دوست ویتو، او را به تئاتری می برد که "فرشته اش" را نشانش دهد و بعد از این که نظر ویتو را درباره ی او می پرسد ویتو جواب می دهد: دقیقه ی00:45:59  "خیلی زیباست. البته برای تو زیباست، برای من فقط زن و بچه خودم زیبا هستن".  در پایان نمایش دوست ویتو قصد دارد از دختر برای شام دعوت کند اما شخص باجگیری به نام «فانوچی» (که فقط از ایتالیایی های مقیم نیویورک باج می گیرد) دخترک را برای باجی که از پدر دختر می خواهد با چاقو به گروگان گرفته و آن ها از دعوت شام منصرف می شوند.



o       آن شب همسایه ی ویتو از او می خواهد بسته ای که حاوی چندین کلت است را برای او نگه داری کند که با پیشروی فیلم متوجه می شویم این فرد همان «کلمنزو» است.

o       فانوچی به محل کار ویتو می آید. ویتو در آنجا شاگرد است. فانوچی با زور از صاحب مغازه می خواهد به خواهرزاده اش که همراهش آمده، در آن مغازه کاری بدهد. صاحب مغازه با شرمندگی خواهر زاده ی فانوچی را جایگزین ویتو می کند و ویتو شرایط را درک می کند و طوری رفتار می کند که صاحب‌کارش شرمنده نشود.

o       فیلم ما را به زمان حاضر، درون کوپه ی قطاری که مایک در آن است می برد. مایکل به دیدار هایمن راث می رود. به راث می گوید که "می خواهد جنگ جدیدی را آغاز کند"، همچنین می گوید" فرانک پیش او آمده و از او اجازه خواسته تا سر برادران رزاتو را زیر آب کند و من مخالفت کردم بنابراین سعی کرد مرا بکشد" (یعنی ترور کار فرانکی بوده). راث می گوید: "آنچه که ما با هم در چند ماه آینده انجام می دیم، تاریخ ساز خواهد شد  چیزی که تا حالا کسی انجام نداده حتی پدرت هم خواب چنین چیزی رو نمی دید." مایک می گوید "که از نظر من فرانک مرده است شما مخالفتی نداری؟!" راث به طور تلویحی موافقت می کند.

o       بعد از هایمن مایک سرزده به دیدار فرانک می رود. در ابتدا با صدای بلند در مورد ماجرای ترورش با او سخن می گوید و او را میخکوب می کند اما بعد از آن به او می گوید که می خواهم در انتقام این ماجرا به من کمک کنی. فرانک از گرفتن انتقام استقبال می کند. مایک به او می گوید پس مشکلت را با برادران رزاتو حل کن. فرانک در ابتدا متوجه ارتباط این مورد با انتقام نمی شود که مایک به او می گوید "ترور نافرجام، کار هایمن بوده". فرانک با شنیدن این حرف می گوید "پس حالا که قدرت داریم باید حسابش را برسیم". مایک می گوید پدرم چیزی به من یاد داد: "یادم داد که به دوستانم نزدیک و به دشمنانم نزدیکتر باشم.  حالا در این ماجرا من طرف برادران رزاتو را می گیرم تا اعتماد هایمن را جلب کنم و او روی دوستی من حساب باز کند. از این طریق پی می برم که چه کسی از نزدیکان من جاسوس است."

o       فرانک با رُزاتو قرار می گذارد. «جانی اُولا» با «فردو» (برادر بزرگ ترِ مایک) تماس می گیرد و از او می پرسد که "آیا فرانک تنها می آید یا همراه خود کسی را می آورد؟"

o       فرانک به دیدار رزاتو در یک «بار» می رود. در آن جا رزاتو قصد دارد که فرانک را خفه کند که ناگهان پلیسی وارد بار می شود و خفه کردن فرانک نافرجام می ماند.

o       برای سناتور پاپوشی در هتل درست می شود که دختری را در رختخواب به قتل رسانده و به این شکل از شر سناتور خلاص می شوند.

o       «راث»، مایکل و چند مدیر شرکت دیگر به دیدار رئیس جمهور می روند و در آن جلسه تلفن کاملا طلایی از سوی «مدیر پست و تلگراف» به «رئیس جمهور» هدیه داده می شود.



o       راث در جشن تولد خود از مایک به عنوان جایگزین خود در تمام منافع «هاوانا» بعد از مرگش یاد می کند. اما می گوید که همه ی شما در سهم آن شریک هستید. و یکی یکی سهم هر کس را به آن ها یادآوری می کند و همزمان کیک تولد بین آنها تقسیم می شود و خودش سهم کوچکتری از کیک را درخواست می کند. مایک ماجرایی که در مسیر دیده را تعریف می کند:  "امروز ماجرای جالبی رو با چشم های خودم دیدم. یک شورشی که توسط پلیس نظامی دستگیر شده بود به جای اینکه مواظب جونش باشه یه نارنجک رو در بدنش منفجر کرد.  او خودش رو کشت تا اون فرمانده رو با خودش بکشه.  اون شورشی ها دیوونه هستن شاید اینطور باشه -  اما یه چیزی به ذهنم خطور کرد؛ سربازها برای جنگیدن حقوق می گیرن اما شورشیان نه!" راث می پرسد:  "منظورت از این حرف ها چیه؟"

مایک: "اونا می تونند پیروز بشن"   راث: "این کشور 50 ساله که شورش و خونریزی داشته  من میدونم، باور کن"؛ (1:23:00).

o       در سکانس بعدی راث به طور خصوصی به مایک می گوید "چون تو نگران شورشیان هستی نباید کسی بفهمد که در سرمایه گذاری دچار تردید شده ای." به مایک می گوید "حاضرم همه چیزم رو بدم و 20 سال دیگه عمر کنم". راث از دو میلیون دلاری حرف می زند که به جزیره نرسیده.

o       فرودو دو میلیون دلار در هتلی برای مایک می آورد. مایک به فردی می گوید که خانواده تصمیم دارد در هاوانا سرمایه گذاری کند و این دو میلیون هدیه ای برای رئیس جمهور است. مایک از فرودو می پرسد که راث و جانی اولا را در هاوانا می شناسی که فرودو مضطرب پاسخ می دهد تا به حال چنین اشخاصی را ندیده است.

o       مایک نقشه اش را به فرودو می گوید: "برای جشن سال نو به کاخ ریاست جمهوری دعوت هستیم و در پایان مهمانی برای محافظت از جانم مرا با یک ماشین نظامی به هتل می رسانند ولی قبل از رسیدن به هتل از سوی راث مورد سوء قصد قرار خواهم گرفت و جریان سوء قصد در خانه هم زیر سر همین راث بود. اما من حرکت خود را شروع کردم و راث سال نو را نخواهد دید."

o       مایک به دیدار راث می رود و راث به او می گوید "حس ششمم به من می گوید که فردو یک کیف پر از پول برایت آورده! آن کیف کجاست؟"  مایک می گوید فعلا می خواهد صبر کند و از راث می پرسد چه کسی به کشتن فرانک چراغ سبز نشان داد؟ راث عصبانی می شود و ماجرای دستور قتل «مو» (در قسمت اول پدرخوانده) را پیش می کشد و می گوید "من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بپرسم چه کسی این دستور را صادر کرده چون به خودم می گویم این شغلی است که خودمان انتخاب کردیم. حالا اگر دو میلیون را اینجا دیدم می فهمم که یک شریک دارم."

[نکته: آل پاچینو با بازی های بدون کلام خود سعی بر این دارد که از کوچک ترین حرکات اطرافیانش پی به نیات آن ها ببرد و در بازی خود به خوبی از عهده ی این کار برآمده.]

o       در جشن فرودو مهمان ها را به نمایشی می برد و در آنجا شخصی از فرودو می پرسد "این جا خیلی عالی است اینجا را از کجا پیدا کردی؟" فرودو از جانی اولا نام می برد و می گوید "او این جور جاها را خوب بلد است ولی راث پایه ی این جور مکان ها نیست." مایک که در آن جا حضور دارد با شنیدن این سخنان گویی که آب سردی به رویش ریخته شده، به شدت به هم می ریزد و از خائن بودن فرودو مطمئن می شود و به محافظش با اشاره می فهماند که کار را تمام کند.

o       جانی اولا در خانه ی راث  توسط محافظ مایک درون تراس به قتل می رسد (خفه اش می کنند). حالِ راث که در اتاقش روی تخت در حال معاینه شدن است خوب نیست و قرار است او را به بیمارستان منتقل کنند. محافظ مایک به دنبال راث به بیمارستان می رود. لحظه ای که قصد خفه کردن راث روی تخت بیمارستان را دارد عده ای نظامی برای محافظت از راث از راه می رسند و محافظ را درست در لحظه ی سال نو به گلوله می بندند. از آن سو در جشن مایک فرودو را به شدت در آغوش می گیرد و می گوید می دانم که کار تو بوده و تو قلب مرا شکستی. مایک از شدت وحشت عقب عقب می رود. مایک قبل از همه ی حاضران سالن جشن را ترک می کند و بلافاصله شورشیان به فریاد «فیدل، فیدل» به سالن هجوم می آورند (این طور تداعی می شود که با هماهنگی مایک  تهاجم شورشیان صورت گرفته). ( صحنه ی سو قصد به جان راث توسط محافظ و در آغوش گرفتن فرودو توسط مایک بسیار نفس گیر از آب درآمده از دقیقه ی 1:42:00)



o       بعد از این ماجرا مایک به خانه در «میامی» باز می گردد و از ماجرای زنده ماندن راث باخبر می شود ولی خونسرد است و سراغ فردو را می گیرد. فردو از ترس، سکته کرده و در بیمارستان است. بچه ی «کی» (همسر مایک) در شکمش سقط شده و مایک از این اتفاق به شدت عصبانی می شود و فریاد می کشد که "آیا پسر بوده؟" تام به او می گوید که "نمی داند".

o       فیلم فلش بک می خورد به دوران ویتو! فانوچی ویتو را در ماشینش گیر می آورد و به او می گوید که" شنیده ام با رفقایت دزدی می کنی و حق احترام مرا نمی دهی ! اگر هر نفر 200 دلار به من بدهید این بی احترامی را فراموش می کنم". ویتو به او می گوید که باید با رفقایم مشورت کنم. سر میز شام ویتو به رفقایش اطلاع می دهد و آن ها می گویند که راهی جز دادن این پول به او نداریم. ویتو می گوید "اگه شما نفری 50 دلار به من بدهید من با او صحبت کرده و او را راضی می کنم به همین رضایت دهد." دو رفیقش به شدت تعجب کردند و با تردید فراوان راضی شدند. فردای آن روز که جشن بزرگی هم برپا بود کلمنزو و رفیق دیگر ویتو سهم 50 دلار خود را به ویتو دادند و گفتند تو چه جوری می خوای راضیش کنی؟! ویتو جواب می دهد: "نگران نباشید! پیشنهادی بهش می کنم که نتونه ردش کنه!" ویتو در یک کافه به ملاقات فانوچی می رود و 100 دلار را روی میز می گذارد! فانوچی به ویتو می گوید مقدار ناچیزی است. ویتو پاسخ می دهد: "من فعلا بیکار هستم و پولی توی دست و بالم نیست. مرا درک کن". فانوچی می گوید "خوشم اومد! پسرِ جسور و با جراتی هستی. خودم برات یه کار جور می کنم" و کافه را به سمت خانه ترک می کند. ویتو او را تا خانه اش تعقیب می کند و درست لحظه ی ورودش به خانه فانوچی را به قتل می رساند و تمام صد دلار را از کیف او بر می دارد.  در صحنه ی بعدی ویتو مایک نوزاد را در آغوش می گیرد و به او می گوید "بابا خیلی تو رو دوست داره! خیلی!" دقیقه ی 2:06:00



o       فیلم به زمان حاضر بر می گردد. شخصی به نام «چیچی» در دادگاه علیه مایک کرلئونه شهادت می دهد و می گوید به دستور مایک آدم می کشته! مایک در دادگاه حاضر می شود و تمام اتهاماتی را که به او نسبت داده اند رد می کند.

o       فیلم دوباره با یک فلش بک به زمان ویتو می رود و احترامی که مردم در آن زمان برای او قائل می شدند را به تصویر می کشد. به «دوست همسرش» کمک می کند تا بتواند از ظلم صاحب خانه اش رهایی یابد.

o       فیلم به زمان مایکل بر می گردد و در دادگاه، مایکل خطابه ای در دفاع از خود می خواند و مایک تمامی اتهامات علیه خودش را قویا رد می کند.

o       بعد از دادگاه و در خانه، مایک با فرودو صحبت می کند. مایک از او اطلاعات می خواهد؛ فرودو می گوید پنتانجلی و وکیل آدم های راث هستند. فردو می گوید "من نمی دانستم که آن ها قصد کشتن تو را دارند و به من گفته بودند که مایک در معامله سخت گیری می کند. تو می توانی معامله را جوش دهی و به پاداش خود برسی." فرودو از این که بزرگ تر است و تحویل گرفته نمی شود دلخور است. در پایان مایک به او می گوید که "دیگر هیچ وقت نمی خواهم تو را ببینم و بعد از این هیچ ارتباطی بین ما نیست. حتی هر وقت می خواستی به مادر سر بزنی به من خبر بده که من آن جا نباشم."

o       دادگاه دیگری تشکیل می شود که در آن قرار است پنتانجلی علیه مایک شهادت دهد و به قتل هایی که به دستور خانواده ی کرلئونه مرتکب می شده اعتراف کند. مایک به همراه برادر پنتانجلی وارد دادگاه می شود و در این دادگاه به یکباره  پنتانجلی تمامی اعترافاتی که روی کاغذ علیه مایک کرده بود را پس می گیرد و می گوید تمام اینها را برای دلخوشی «اف بی آی» نوشته ام.

o       همسر مایک می خواهد او را به همراه فرزندان ترک کند ولی مایک این اجازه را به او نمی دهد. همسرش می گوید برای پنتانجلی چه اتفاقی افتاد که رایش عوض شد و ارتباط او با برادرش را جویا می شود که مایک جواب سربالا می دهد. «کی» به مایک می گوید که "سقط جنین عمدی بوده و خودم این کار را کردم چون نمی خواستم شخصی مثل تو پا به این جهان بگذارد". مایک به شدت عصبانی می شود و به سمت کی هجوم می آورد، با یک سیلی او را نقش زمین می کند و می گوید "به هیچ عنوان اجازه نمی دهم بچه ها را با خود ببری".



o       فیلم به دوران ویتو فلش بک می خورد. ویتو به کرلئونه بر می گردد و درآن جا سراغ دن چیچیو (قاتل پدر، برادر و مادرش) می رود و کار او را یکسره می کند و به نیویورک باز می گردد.



o       فیلم به زمان حال باز می گردد. مادر خانواده مرده است و فردو سر تابوت مادر در حال گریه کردن است که کانی هم به فردو اضافه می شود. فردو می پرسد که مایک کجاست؟ کانی جواب می دهد که منتظر است تو اینجا را ترک کنی. کانی سراغ مایک می رود و از او می خواهد که فردو را ببخشد. مایک می پذیرد و کنار تابوت مادر حاضر می شود و فردو را در آغوش می کشد.

o       مایک با «روکو» و تام در مورد کشتن هایمن راث بحث می کند. تام می گوید که چنین چیزی امکان پذیر نیست و مایک جواب می دهد که " اگه چیزی در این زندگی به طور یقین باشه و  اگه تاریخ چیزی به ما یاد داده باشه اینه که میتونی هر کسی را بکشی"! و روکو می گوید: مشکله، اما غیرممکن نیست. در این سکانس مایک کمی هم به تام شک می کند و از این ناراحت است که چرا به او خبر نداده که قرار است خانواده اش را به لاس وگاس منتقل کند و هم چنین چندین هتل در آن جا برای او باشد. مایک در نهایت از تام می پرسد که با ما همراه هستی یا نه و تام پاسخ می دهد که "بله هستم".

o       تام به سراغ فرانکی پنتانجلی در زندان می رود و تلویحا به او می گوید که خود را در زندان بکشد و نگران خانواده اش نباشد؛ از آن ها محافظت خواهد شد. فرانکی هم ظاهرن می پذیرد.

o       در سکانس بعدی کی به دیدن فرزندانش در خانه ی مایک آمده که هنگام خروج مایک سر می رسد و در حالی که انتظار می رود مایک، «کی» را ببخشد و او را به خانه دعوت کند در کمال خونسردی در را به روی «کی»، که ملتمسانه به  وی می نگرد، می بندد.



o       در سکانس بعدی یک تدوین موازی داریم که طی آن هایمن راث (که خبرنگارها در حال مصاحبه با او هستند) توسط یکی از خبرنگارها کشته می شود. فرانکی در وان حمام خود کشی کرده و در کمال ناباوری فرودو، وسط رودخانه کشته می شود. لحظه ای که فرودو می خواهد آنتونی (فرزند مایک) را به ماهیگیری ببرد مایک به آنتونی می گوید که می خواهم تو را به «رینو» ببرم و آنتونی با او نمی رود. فرودو به آنتونی می گوید تو برو، من برای تو یک ماهی می گیرم. در نهایت در وسط رودخانه، لحظه ای که فرودو با دعاهای خود و کمک خواستن از «مریم مقدس» (رازی که قبلا به آنتونی یاد داده بود) سعی در گرفتن یک ماهی برای «آنتونی» دارد توسط نفر دیگر درون قایق کشته می شود.



o       سکانس بعدی فلش بکی به تولد پدرخوانده می خورد که همه ی اعضای خانواده در آن حضور دارند (سانی، فرودو، کانی، کارلو، تام، مایک و...) و منتظر ورود پدر هستند. در این بین صحبت از جنگ می شود و «تیسو» می گوید 20000 نفر برای ارتش نام نویسی کرده اند. سانی می گوید یک مشت احمق هستند. مایک می گوید چرا احمق؟ و معلوم می شود که مایک در نیروی دریایی ارتش نام نویسی کرده است. در این لحظه سانی به سمت مایک حمله می برد و می گوید که ما نباید به خاطر کشوری که خون ما از آن نیست بجنگیم که مایک با او موافق نیست. تام می گوید پدر می خواست برای تو معافیت بگیرد و کلی برنامه برای آینده ی تو داشت. مایک می گوید من برای آینده برنامه ی خودم را دارم. پدر می آید همه با خوشحالی به سمت در می روند به جز مایک که از سر میز تکان نمی خورد و سیگار دیگری روشن می کند.



o       سکانس پایانی: درون باغ، نمایی از چهره ی مایک در حال تفکر  و...


پایان فیلم


اگر صحنه یا دیالوگی از این فیلم را در خاطر دارید و شما را تحت تاثیر قرار داده، با ما در میان بگذارید تا مطلب پربارتری داشته باشیم. :)

 

 

نظرات (۱)

مطالبتون خیلی خوب بود بازم سر میزنم. 
اگه خواستید به منم یه سری بزنید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی